|
زيرستارگان
شب
نوشته : آنا مارگارت شارپ
مدت زيادي نيست كه من در
مورد مرگ چيزي آموختم . تا آن موقع در مورد آن
فكر نكرده بودم . پدر پدرم كه با ما زندگي مي كرد مرد.
او هم پدر بزرگم بود و هم يك دوست صميمي
براي من . من او را خيلي زياد دوست داشتم . روزي
اينجا بود و روز ديگر نبود. من احساس كردم كه خلا بزرگي
در زندگي ام ايجاد شده است.
من از مدرسه به خانه برمي گشتم
و با پدربزرگم صحبت مي كردم . او هميشه مشتاق گوش
دادن بود. او به آنچه من مي گفتم به دقت
گوش مي كرد. جوابهاي او هميشه نشان مي داد كه
او فكرمي كرد آنچه مي گفتم با ارزشند. من حس مي
كردم كه او درباره هر كلمه اي كه مي گفتم
تامل مي كند. او هيچوقت حرف مرا قطع نمي كرد. من
از اين كار خوشم مي آمد.
قبل از مرگش عصر يك روز به من
گفت «برندان » دوست داري قدم بزنيم : «پدربزرگ ،
من دوست دارم كه در بيرون خانه زير ستاره ها
بخوابم . امروز هوا معتدل است . شما مي توانيد دوباره درباره
قسمت جنوبي آسمان و ستاره شامگاهي با من
حرف بزنيد، بعد ما مي توانيم صورت فلكي شكارچي را
پيدا كنيم . شما چه فكر مي كنيد؟»
او گفت : «من مي روم و وسايلم را جمع
مي كنم ».
وقتي به ساحل رفتيم محلي
را انتخاب كرديم كه به وسيله صخره هايي
حفظ مي شد. پدربزرگ تكه هاي كوچك چوب را از داخل
شنها جمع كرد و آتشي درست كرد. آتش در كنار
اقيانوس بوي خاصي توليد مي كرد. صداي موجها با ترق
ترق كردن آتشگيره و نسيم شب به هم
مي آميخت و در مقابل صخره ها مي غريد. من احساس
خوبي داشتم .
: «پدر بزرگ ، براي من يك قصه
بگو».
پدربزرگ گفتن هيچ چيز را طول
نمي داد. او فقط اقيانوس را مي پاييد. درست وقتي من
داشتم به اين فكر مي افتادم كه او سخن
نخواهد گفت او شروع به صحبت كرد: «من مدت
زيادي با مردي آشنا بودم . وقتي او مرد جواني بود
زادگاهش را ترك كرده بود. او از پدرش ، مادرش ، خانه اش
و همه چيز دور شده بود. او همچنين شغلش را براي
هميشه ترك كرده بود. بعد از آن او براي سالهاي
زياد در دهكده ما زندگي كرد. بعدها يك روز پليس
آمد و او را برد. من ديگر او را نديدم .
چند سال بعد شنيدم كه او مرده
است . من خيلي احساس تنهايي كردم ».
پدر بزرگ تكه چوبي برداشت و
شروع به به هم زدن چوبهاي آتش كرد تا آنرا را
فروخته تر كند.
من نتوانستم به جرقه هاي قرمز
و نارنجي آتش خيره شوم . آنها به آسمان
زبانه مي كشيدند.
:«بعدا چه اتفاقي افتاد پدربزرگ ؟»
سالهاي بعد كه من در شمال
اسپانيا با اسب بسوي كوهها مي راندم اتفاق عجيبي
افتاد. طوفاني شروع شد، مثل اين بود كه شب تاريكي
فرا رسيده باشد. برف شديدي شروع به باريدن
كرد. من از اين ناراحت بودم كه به شهر بعدي
نخواهم رسيد و در همانجا گرفتار خواهم شد. بعد در يك نقطه
دور دست صورت دوستم را ديدم كه بر روي
صخره اي نمايان شده بود. نيمرخ او بر روي صخره
درست بالاي سر من بود و گويا مرا هدايت مي كرد.
پدر بزرگ مكث كرد. به چوب نيم
سوز خيره شد. او به آرامي افزود: «مبدل به
سنگ شد.
دوست من براي هميشه زنده
است ».
من گفتم: اين يك داستان وحشتناكي
بيش نيست.
پدربزرگ پرسيد: «چرا اينگونه فكر مي كني ؟»
«دقيقا نمي دانم . اين داستان احساس
نگراني شديدي در من بوجود آورد. اما دربزرگ ! من
از اين فكر خوشم مي آيد كه دوست شما براي
هميشه زنده باشد».
:«من هم همچنين «برندان »، من
هم همچنين». اين آخرين صحبتي بود كه من
با پدربزرگ داشتم .
يادت مي آيد قبلا چه چيز به شما گفتم ؟ او روزي
اينجا
بود و روز بعد نبود. هنوز باور نمي كنم كه او مرده است . اين
كار برايم خيلي سخت است .
|