صفحه اول

مهارتهاي معلمP4C

P4cاخبار  در ايران

P4Cاخبار  درخارج

كتاب هاي  P4C

گفتگو

همايش ها 

داستان هاي   P4c

همكاران اين مركز

دوستداران P4C

دربارة اين سايت

ساير سايت ها

بحث و گفتگو

تقدير

 

 

‏‎

  

 پرسش گل

ترجمه: حديث السادات ميرزايي


فيليپ همان طوري که داشت از کنار ميز داخل راهرو مي گذشت فرياد زد: عمه گرتي اين گلها خم شده اند. آنها به سجده افتاده اند يا در حال مرگند؟ فيليپ و خانواده اش تازه از سفر چهار روزه خود برگشته بودند.
مادر و پدر و خواهرش آليس هنوز داشتند چمدان ها را از ماشين بيرون مي آوردند. به محض اين که فيليپ وارد خانه شد، گلهاي داوودي روي ميز توجه او را به خود جلب کرد. فيليپ وقتي گلها را ترک کرده بود آنها زرد و درخشان بودند، اما حالا گلها کاملا خم شده بودند.
عمه گرتي با مهرباني به فيليپ گفت : نگران نباش آنها حسابي در نبود ما تشنه شده اند. نوشيدن آب خنک تنها چيزي است که آنها مي خواهند.
عمه گرتي که متخصص گل و گياه در خانواده بود، چمدانش را زمين گذاشت و مستقيم به طرف آشپزخانه رفت و يک آبپاش کوچک قرمز را پر از آب کرد و برگشت که به گلها آب بدهد.

فيليپ که متفکرانه نگاه مي کرد، گفت: من نمي دانستم که گلها هم تشنه مي شوند. عمه گرتي با اطمينان گفت : درست مثل تو اما آب خوردن آنها مدت زيادي طول مي کشد تا وقتي که تشنگيشان رفع شود و دوباره شاداب شوند. در باز شد و آليس با پتو و خرت و پرت و اسباب بازي دنبال پدر و مادر مي آمد.
پدر گفت : با اين که درياچه خيلي قشنگتر بود، اما خيلي خوب است که الان خانه هستيم حتي اگر گلهاي عمه گرتي هم خشک شده باشند. فيليپ گفت : گلها خشک نشده اند آنها فقط تشنه اند.
عمه گرتي هم مي خواست به آنها آب بدهد. آليس زير لب گفت گلها تشنه نمي شوند. آنها زبان و گلو ندارند. اما هيچ کس صداي آليس را نشنيد. فيليپ و آليس به تختخواب رفتند و بزرگترها مشغول نوشيدن چاي شدند تا خستگي شان برطرف شود. صبح روز بعد فيليپ با صداي پارس سگي از خواب پريد.
اول متوجه نشد که کجاست اما کمي بعد فهميد که در خانه است و اين صداي سگش پپر است که پشت در پارس مي کند تا کسي در را به رويش باز کند. در غياب فيليپ و خانواده اش همسايه آنها از پپر مواظبت کرده بود. فيليپ هنوز خواب آلود بود و داشت خودش راکش مي داد.
بالاخره بيدار شد و لباس پوشيد و براي خوردن صبحانه به طبقه پايين رفت. پايش را که روي پله ها گذاشت ، متوجه گلهاي داوودي شد. عمه گرتي راست گفته بود. آنها خندان و شاداب شده بودند همان طور که عمه گفته بود، سرهاي گلها ديگر خم نبود و صورتهاي روشن و زردشان به هر کس که آنها را نگاه مي کرد لبخند مي زد.
فيليپ به مادرش که داشت تخم مرغ ها را در قابلمه آب جوش روي اجاق مي انداخت صبح بخير گفت. بعد پپر را که هيجان زده پارس مي کرد با محبت نوازش کرد. فيليپ بلند گفت که گلهاي عمه گرتي دوباره خوشحالند.
آليس که مشغول صبحانه خوردن بود، اخم کرد و گفت : گلها خوشحال نمي شوند، عمه گرتي دوست دارد راجع به گلها طوري حرف بزند که انگار آنها انسان اند، اما گلها واقعا هيچ احساسي ندارند و نمي توانند تشنه، ناراحت يا خوشحال شوند.
فيليپ با نااميدي از مادرش پرسيد: آيا درست است مادر؟ مادرش گفت : بهتر است از عمه گرتي که راجع به گلها بيشتر مي داند بپرسي.

روزنامه جام جم

 

 به روز كردن صفحه = Ctrl+ F5