|
لانهپرنده
نوشته يه سنگ هنگ
جن جن از مدرسه برگشت . وقتي مادرش
را ديد از ناراحتي گريه اش گرفت . « مامان چه
اتفاقي براي موهاي تو افتاده است ؟»
مادرش گفت : «از آنها خوشت نمي آيد؟ مگر
زيبا نيست ؟ من به موهايم فر(شش ماهه ) داده ام ».
جن جن اخم كرد. او دور مادرش چرخيد: «زياد
هم قشنگ نيست . من خوشم نمي آيد. من آنرا به
نحوي كه قبلا بود دوست داشتم . آن هاحالا ريش ريش
به نظر مي رسند. بنظر مي رسد كه موهايت باد كرده است . سرت
شبيه لانه پرنده شده است».
مادر جن جن سعي كرد او را دلداري دهد
و ظاهرا خودش را دلداري مي داد. اه جن جن من
حالا مي فهمم چرا تو موهاي مرا دوست نداري. اما شايد بعد
از چند روز به آن عادت كني. در اين مدت به
آن علاقه پيدا خواهي كرد.
جن جن راضي به نظر نمي رسيد: «شايد!
اما من هنوز احساس مي كنم كه سرت دو برابر
بزرگتر از ديروز است . مثل يك لانه بزرگ پرنده پهن
شده است ».
صبح روز بعد اولين كاري كه
مادر جن جن بعد از بيدار شدن انجام داد نگاه به
آينه بود. او فرياد زد: «خداي من ». بعد از خواب ديشب
موهاي او بدتر از ديروز شده بود. او موهايش را براي
مدت طولاني شانه كرد و با يك سشوار شروع به حالت
دادن آن كرد. اما موهايش همانگونه باقي
ماند. او دوش گرفت ، به داخل اتاق خواب رفت
، آن را دوباره شانه كرد و دوباره و دوباره
به آن حالت داد. موهايش پرپشت تر و پرپشت تر مي
شد. مادر جن جن ناراحت به نظر مي رسيد و
سپس عصباني شد. او به خاطر پولي
كه براي فر دادن موهايش پرداخته بود فكر مي
كرد. او نمي دانست حالا با موهايش چكار كند.
جن جن به داخل اتاق آمد. او
مبهوت بود: «مامان لانه پرنده تو در حال
بزرگ شدن است ». تو به من گفته بودي
كه موهايت كم كم بهتر خواهد شد. اما بدتر هم شده
است ».
مادرش جواب داد: «اين قدر زياد
تكرارش نكن من مي دانم كه زشت است ».
اما جن جن دست از سر مادرش برنمي داشت : «چرا دادي براي
موهايت فر گذاشتند مامان ؟ موهاي تو مرتب و زيبا بود.
حالا زشت شده است . شبيه يك لانه پرنده است
».
مادرش گريه اش گرفت : «لانه پرنده !
لانه پرنده ! چند بار مي خواهي تكرار كني ؟ خواهش مي كنم
بس كن ».
جن جن در همانجا ايستاد و به آرامي
گفت : «اين يك واقعيت است اينطور نيست مامان
؟ آن يك لانه پرنده است ».
خشم مادرش مانند آتشي مهيب زبانه
كشيد و فرياد زد «من از تو خواستم آنرا تكرار نكني و تو دوباره
تكرار مي كني. من دوست ندارم درباره
موهايم زياد صحبت كنيم».
جن جن براي مدت زيادي ساكت
بود سپس زبان به سخن گشود: «سال گذشته
را بياد بياور،وقتي من پيانو مي زدم تو عادت داشتي
كه كنار من بايستي و دائم بگويي كه
پيانو زدن من خوب نيست . من ناراحت و عصباني
بودم و مي خواستم كه تو از كنار من بروي ولي
تو گوش نمي دادي .
من مي دانستم كه لازم است
بعدا بيشتر تمرين كنم ولي تو مدام عيب جويي
مي كردي ».
مادر جن جن بشدت متحير به نظر مي
رسيد اما او چيزي نگفت . سپس با صداي بلندي
درحاليكه دندانهايش را بهم مي فشرد گفت : «مو و پيانو دو
چيز مختلف هستند. آنها را با هم قاطي نكن ».
جن جن به آرامي پاسخ
داد: «آيا آنها واقعا متفاوت اند؟ من فكر مي كردم يكسان
هستند چه تفاوتي دارند؟»
|