صفحه اول

در باره P4C

P4cاخبار  در ايران

P4Cاخبار  درخارج

كتاب هاي  P4C

گفتگو

همايش ها 

داستان هاي   P4c

همكاران اين مركز

دوستداران P4C

دربارة اين سايت

ساير سايت ها

بحث و گفتگو

تقدير

 

 

 

 خواهش مسيح

   
عيسي – عليه‌السلام – به حواريين گفت:
«من خواهش و حاجتي دارم، اگر قول مي‌دهيد آن را برآوريد بگويم.» حواريين گفتند: «هرچه امر كني اطاعت مي‌كنيم.»
عيسي از جا حركت كرد و پاهاي يكايك آنها را شست. حواريين در خود احساس ناراحتي مي‌كردند، ولي چون قول داده بودند خواهش عيسي را بپذيرند، تسليم شدند. و عيسي پاي همه را شست. همين كه كار به انجام رسيد، حواريين گفتند: «تو معلم ما هستي، شايسته اين بود كه ما پاي تو را مي‌شستيم نه تو پاي ما را.»
عيسي فرمود: «اين كار را كردم براي اينكه به شما بفهمانم كه از همه مردم سزاوار‌تر به اينكه خدمت مردم را به عهده بگيرد «عالم» است. اين كار را كردم تا تواضع كرده باشم، و شما درس تواضع را فرا گيريد، و بعد از من كه عهده‌دار تعليم و ارشاد مردم مي‌شويد، راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهيد. اساساً حكمت در زمينة تواضع رشد مي‌كند نه در زمينة تكبر، همان‌گونه كه گياه در زمين نرم دشت مي‌رويد نه در زمين سخت كوهستان.»
 

===================================
 

دو همكار

 

صفا و صميميت و همكاري صادقانة هشام‌بن الحكم و عبدالله بن يزيد اباضي، مورد اعجاب همة مردم كوفه شده بود. اين دو نفر، ضرب‌المثل دو شريك خوب و دو همكار امين و صميمي شده بودند. اين دو به شركت يكديگر، يك مغازة خرازي داشتند. جنس خرازي مي‌آوردند و مي‌فروختند. تا زنده بودند ميان آنها اختلاف و مشاجره‌اي رخ نداد.
چيزي كه موجب شد اين موضوع زبانزد عموم مردم شود، و بيشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، اين بود كه اين دو نفر، از لحاظ عقيدة مذهبي در دو قطب كاملاً مخالف قرار داشتند. زيرا هشام از علماء و متكلمين سرشناس شيعة اماميه و ياران و اصحاب خاص امام جعفر صادق (ع)، و معتقد به امامت اهل بيت بود، ولي عبدالله بن يزيد از علماء اباضيه[1] بود. آنجا كه پاي دفاع از عقيده و مذهب بود، اين دو نفر، در دو جبهة كاملاً مخالف قرار داشتند، ولي آنها توانسته بودند تعصب مذهبي را در ساير شئون زندگي دخالت ندهند، و با كمال متانت كار شركت و تجارت و كسب و معامله را به پايان برسانند. عجيب‌تر اينكه بسيار اتفاق مي‌افتاد كه شيعيان و شاگردان هشام به همان مغازه مي‌آمدند، و هشام اصول و مسائل تشيع را به آنها مي‌آموخت. و عبدالله از شنيدن سخناني برخلاف عقيدة مذهبي خود، ناراحتي نشان نمي‌داد. نيز، اباضيه مي‌آمدند، و در جلو چشم هشام تعليمات مذهبي خودشان را كه غالباً عليه مذهب تشيع بود فرا مي‌گرفتند، و هشام ناراحتي نشان نمي‌داد.
يك روز عبدالله به هشام گفت: «من و تو با يكديگر دوست صميمي و همكاريم. تو مرا خوب مي‌شناسي. من ميل دارم كه مرا به دامادي خودت بپذيري، و دخترت فاطمه را به من تزويج كني.»
هشام در جواب عبدالله، فقط يك جمله گفت و آن اينكه: «فاطمه مؤمنه است».
عبدالله به شنيدن اين جواب سكوت كرد، و ديگر سخني از اين موضوع به ميان نياورد.
اين حادثه نيز نتوانست در دوست آنها خللي ايجاد كند. همكاري آنها باز هم ادامه يافت. تنها مرگ بود كه توانست بين آن دو دوست جدايي بيندازد، و آنها را از هم دور سازد. [2]

--------------

1- وسائل، جلد 2 ، صفحة 457.

2- اباضيه يكي از فرق ششگانة خوارجند. خوارج چنانكه مي‌دانيم نخست در حادثة صفين پيدا شدند و آنها جمعي از اصحاب علي – عليه‌السلام – بودند كه ياغي شدند و بر آن حضرت شوريدند. اين دسته چون از طرفي بر مبناي عقيده كار مي‌كردند و از طرف ديگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناكترين جمعيتهايي بودند كه در ميان مسلمين پيدا شدند و هميشه مزاحم حكومتهاي وقت بودند.
خوارج عموماً در تبري از علي – عليه السلام – و عثمان اتفاق داشتند، و غالباً ساير مسلمين را كه در عقيده با آنها متفق نبودند كافر و مشرك مي‌دانستند، ازدواج با ديگر مسلمين را جايز نمي‌دانستند و به آنها ارث نمي‌دادند و اساساً خون و مال آنها را مباح مي‌دانستند؛ ولي فرقة اباضيه از ساير فرق خوارج ملايمتر بودند، ازدواج و حتي شهادت آنان را صحيح مي‌دانستند، و مال و خون آنها را نيز محترم مي‌شمردند.
رئيس اباضيه مردي است به نام عبدالله بن اباض، كه در اواخر عهد خلفاي اموي خروج كرد. رجوع شود به ملل و نحل شهرستاني، جلد 1 ، چاپ مصر، صفحة 172 و صفحة 212.
3-  . مروج الذهب مسعودي، چاپ مصر، جلد 2 ، صفحة 174 ، ذيل احوال عمر بن عبدالعزيز.