|
تفکر
را بايد از کودکي ياد گرفت
(P4C
در گفتگو با دكتر علي شريعتمداري)
اشاره:
حدود 40 سال است که متخصصان تعليم و تربيت در کشورهاي مختلف جهان ، تلاشهاي
خود را وقف کاري نو در تعليم و تربيت کرده اند.آنها روشهايي براي ارتقاي
سطح فکري و ضريب هوشي دانش آموزان يافته اند که با عنوان فلسفه براي کودکان
يا P4Cدر مدارس بسياري از کشورهاي پيشرفته جهان در حال اجراست.اين برنامه
به کودکان کمک مي کند به جاي حفظ طوطي وار مطالب ، به تفکر و مباحثه درباره
مسائل مطروحه بپردازند و بدين وسيله قدرتهاي ذهني آنها اعم از قوه استدلال
و قدرت داوري تقويت شود.
اين برنامه شامل يک سري کتابهاي داستان براي مقاطع سني مختلف و يک دسته
کتاب کمکي براي معلمان کلاسهاست. اين داستان ها در کلاس با صداي بلند از
سوي دانش آموزان خوانده مي شود و سپس معلم ، کودکان را براي اظهارنظر
درباره موضوعات کتاب و همچنين درباره نظرات دوستانشان تشويق مي کند. مباحثه
اي که در کلاس درمي افتد، به کودکان کمک مي کند که ياد بگيرند بخوبي گوش
فرا دهند، بخوانند و مطلب را درک کنند، سوالات خود را مطرح کنند، نظرات خود
را ارائه دهند، دوستان خود را نقد کنند، نقدهاي دوستان را تحمل کنند،
استدلال کنند، استدلال هاي دوستان خود را نقد کنند، مواظب مغالطات باشند
و...
در نگاه اول ، مي توان دريافت که اجراي اين برنامه چقدر در کشورمان ضروري و
مفيد واقع خواهد شد. براي آشنا شدن بيشتر با اين برنامه ، گفتگويي با دکتر
علي شريعتمداري يکي از متخصصان تعليم و تربيت کشورمان که با اين برنامه
آشنايي دارند به گفتگو نشسته ايم.
يادآوري مي شود که اشارات و ارجاعات دکتر شريعتمداري به گفتگويي است که از
بنيانگذار P4C، متيو ليپمن در کتاب ماه ادبيات و فلسفه (آذر ماه1382) به
چاپ رسيده است./ س.ن
آقاي دكتر،
مي دانيد که برنامه
اي به نام «فلسفه براي کودکان» هم اکنون در بيش از 30 کشور در حال اجراست.
حتي در برخي دانشگاه هاي معتبر دنيا، رشته اي در اين زمينه در مقطع فوق
ليسانس و دکتري وجود دارد و دانشجوياني در اين زمينه تربيت مي شوند.
کنفرانس هاي متعددي هم تا به حال برگزار شده است. نحوه آشنايي شما
با اين برنامه چگونه بوده و آن را به طور کلي چگونه ارزيابي مي کنيد؟
مساله اي که پيش از همه بايد در مقدمه عرض کنم ، اين
است که در مملکت ما علم بايد يک ارزش اساسي تلقي بشود؛ مخصوصا براي آنها که
درس خوانده اند و مدرک ليسانس و فوق ليسانس دارند، مي گويم که بکوشند تا
علم جايي در زندگي شان باز کند و جزيي از زندگي آنها شود.
هدف اين برنامه ها هم همين است. شما حتما اين کتاب پرورش تفکر مرا ديده
ايد.
اين کتاب در همين ارتباط نوشته شده است. در سال 1988 در پاريس سميناري
تشکيل شده بوده از متخصصان تعليم و تربيت امريکايي ، انگليسي ، فرانسوي و
استراليايي که در پاريس جمع شده بودند و موضوع بحثشان پرورش فکر بود.
در آنجا عده اي پيشنهاد کردند که در مدارس درسي در منطق بگذارند؛ مثلا در
برنامه هاي دانشگاهي که شاگردان اين درس منطق را بخوانند و از اين طريق
فکرشان رشد کند.
من همان جا اين نکته را مطرح کردم که اگر طرز تدريس منطق هم مثل طرز تدريس
رشته هاي ديگر باشد که معلم بيايد بايستد و سخنراني بکند، بعد چند نکته را
مطرح بکند و بعد شاگرد هم برود اين نکات را حفظ بکند و بعد طوطي وار
محفوظاتش را ارائه دهد، ممکن است دانستن اين قواعد منطق به هيچ وجه تاثيري
در نحوه تفکر آنها نداشته باشد؛ يعني مطالعه منطق فقط سطح محفوظاتش را در
منطق بالا برده است ، ولي من مي گويم مهم اين است که منطق به طور خاصي
تدريس بشود.
يک عده اي از آنها نظرشان اين بود که اگر همان رشته هاي علمي را بخوانند
فکرشان خود به خود رشد مي کند، ولي اين هم درست نيست.
فرد رياضي دان درباره مسائل ساده درست نمي انديشد. معادلات رياضي را زود حل
مي کند، اما وقتي با يک مساله ساده شخصي يا خانوادگي در ارتباط با ديگران
برخورد مي کند، خوب نمي انديشد.بنابراين خواندن رشته هاي علمي خود به خود
قدرت فکري را پرورش نمي دهد. سخنراني هاي اينها در کتابي با عنوان فراگيري
تفکر، انديشه يادگيري
(Learning
to think : thinking to learn) آمده است.
من اين کتاب را خوانده ام و نظريات همين مربيان را بررسي کرده ام.
به نظر من هيچ کدام آنها بخش دوم يعني thinking to learnرا خوب درک نکرده
اند؛ يعني وقتي مي خواهند تفکر را با رشته هاي علمي ارتباط بدهند، نمي
دانند چگونه.
اين است که پيشنهاد من در آن کنفرانس اين بود که شيوه آموزش بايد در مراکز
آموزشي اعم از دبستان ، دبيرستان و دانشگاه تغيير بکند و خلاصه تفکر محور
يادگيري قرار بگيرد.به نظر من هيچيک از اين مقالات اين مساله را مطرح نکرده
اند. يکي از مقالاتي که در همين کتاب Learnig
to think آمده ، مقاله پروفسور ليپمن است.
ليپمن استاد دانشگاه ايالتي در ايالات نيوجرسي امريکاست. او در
ابتداي مقاله مي گويد «از لحاظ سنتي هدف تعليم و تربيت انتقال دانش نسلهاي
قبل بوده است ، ولي فرد تربيت شده فرد دانشمند تلقي مي شود.
اگر ما معتقد باشيم که فرد تربيت شده بايد دانشمند باشد، بايد قبول کنيم که
چنين فردي بايد منطقي و برخوردار از قوه قضاوت باشد.
بنابراين از طريق فرآيند تربيتي بايد استدلال و قضاوت را نيز در افراد
پرورش داد. اگر ما بپذيريم که فراگيري جنبه اساسي تعليم و تربيت است ، بايد
آماده شويم تا اين حقيقت را که تعليم و تربيت آغاز فرآيند تحقيق است ،
بپذيريم.»
ببينيد اينجا ايشان مي گويد که تعليم و تربيت آغاز تحقيق است. مساله اين
است که تعليم و تربيت خودش تحقيق است.
البته ليپمن
هم معتقد است که تعليم و تربيت ، تحقيق است.
اصلا محور کار در آموزش و پرورش در کلاسهاي مختلف
اعم از دبستان ، دبيرستان و دانشگاه محور کار پرورش تفکر است و تفکر محور
يادگيري است.
من اين موضوع را در کتابم نوشته ام ، آقاي ليپمن در ادامه اين بحث نکته اي
را مطرح مي کند که قابل تامل است.
او مي گويد ما نبايد به اين نتيجه برسيم که تحقيق فقط تحقيق علمي است.
بسياري از انديشمندان غربي حتي هنوز فقط علوم تجربي را تحقيق مي دانند و
تشخيص نمي دهند که تحقيق ، تحقيق است ؛ چه در فلسفه باشد و چه در علم و چه
در مسائل شخصي يا مسائل اجتماعي.حتي در کار پزشکي ، تشخيص پزشک به وسيله
تحقيق است.
ليپمن مي گويد، ما نبايد به اين نتيجه برسيم که تحقيق فقط تحقيق علمي است.
صورتهاي مختلف تحقيق غيرعلمي نيز مانند تحقيق علمي وجود دارند.
به نظر ليپمن آنهايي که در رشته هاي علمي خود فعاليت مي کنند، نبايد مسائل
منطقي ، شناخت شناسي و اخلاقي را که در فلسفه مطرح مي شوند، از نظر دور
دارند. اصلا من مي گويم تحقيق جزو کار اينها است نه اين که چيزهايي جدا از
هم باشد.
حالا چيزي که من مستقيما با خود آقاي ليپمن مطرح کردم ، اين سوال است که
آيا تحقيق علمي يا اساسي در فلسفه ، تعليم و تربيت و حيات جمعي ، با تحقيق
در رشته هاي مختلف علمي تفاوت دارد؟
به نظر من فرقي ندارد. البته تحقيق در فيزيک با تحقيق در شيمي تفاوت دارد.
فيزيک مي خواهد خواص پديده ها را بفهمد و شيمي مي خواهد ترکيبات اجسام را
بفهمد. فلسفه هم مي خواهد راجع به جهان ، شناخت و ارزش بحث کند.
به طور کلي از نظر شما تحقيق به چه نوع فعاليتي
اطلاق مي شود؟
تحقيق اساسي يا علمي از برخورد به موقعيت نامعلوم
آغاز مي شود؛ يعني انسان چه در زندگي شخصي خود و چه در علم باموقعيتي
برخورد مي کند که انگار کارهايش از نظم عادي خارج شده و احساس ناراحتي مي
کند.
فرض کنيد احساس دلواپسي يا افسردگي مي کند. اصلا نمي فهمد چه شده؟ همين که
نمي فهمد، چه شده برخورد با موقعيت نامعلوم است.
فيزيکدان مي خواهد درباره انرژي تحقيق کند. مي بيند انرژي در شرايط خاص شکل
خاصي مي پذيرد. اين سوال برايش مطرح مي شود که چطور انرژي در اين شرايط به
اين شکل درمي آيد.
به همين مي گويند موقعيت نامعلوم. حالا فيلسوف مي خواهد راجع به شناخت صحبت
کند: انسان چگونه مي تواند بشناسد؟ بدبختانه در جامعه ما بسياري از مردم
خيال مي کنند تحقيق يعني جمع آوري اطلاعات.
هنوز مساله را تشخيص نداده ، به جمع آوري اطلاعات مي پردازند. معلوم است
اين جمع آوري اطلاعات هيچ کمکي نمي کند. من وقتي هنوز مساله را نشناختم و
نمي دانم مشکل کار چيست ، چگونه مي توانم بعد از جمع آوري اطلاعات با آن
مساله برخورد کنم.
آن وقت محقق به توضيح ، تفسير، سازمان دهي و معنابخشي اطلاعات جمع آوري شده
مي پردازد. اينجاست که محقق کار خودش را انجام مي دهد؛ يعني آنچه را که
مشاهده و آزمايش کرده آنچه در گذشته در تجربيات خودش داشته ، آنچه ديگران
گفته اند، اينها را کنار هم مي گذارد و فرضيه اي را مطرح مي کند؛ چيزي که
داده ها را به مساله مربوط مي کند.
اين کار همان فرضيه سازي يا تئوري سازي يا راه حل پيداکردن براي حل مساله و
مرحله نهايي است. اينجاست که قدرت محقق آشکار مي شود که اين اطلاعات را
چطور تفسير و توضيح و تبيين کند و بعد بتواند از اينها راه حل يا راه حل
هاي اساسي براي از ميان بردن مساله انتخاب بکند.

مادر اينجا هر چه به دوستان
التماس مي کنيم که بياييد کارگاه هاي
آموزشي تشکيل بدهيم
و شيوه آموزش را در سطح مملکت اصلاح کنيم
نتيجه اي نمي گيريم
به نظر مي
رسد تا اينجا با ليپمن هم راي هستيد.
آقاي ليپمن بيان داشته بايد بگويم اين تحقيق در علوم
، فلسفه ، تعليم و تربيت ، امور اجتماعي و خانوادگي و فردي قابل اجراست ؛
يعني اگر من خواستم مسائل شخصي خودم را در خانواده حل کنم ، بايد همين
مراحل را طي کنم.
من اگر در سطح تخصص فيزيک به مرحله اي رسيدم و با مساله اي با موقعيت
نامعلوم برخورد کردم ، پس از طي دوره دکتري و آگاهي از اطلاعاتي که در اين
رشته تاکنون مطرح شده ، آن وقت مي توانم بگويم کم کم متوجه يک موقعيت
نامعلوم شده ام که ديگران روي آن موقعيت کار نکرده اند. خلاقيت همين جا
مطرح مي شود.
پس مي توان گفت وظيفه آموزش و پرورش ، آموزش روش تحقيق است و بايد تحقيق را
به داخل زندگي مردم ، حتي کودکان برد.
بله ، همين آقاي ليپمن براي کودکان و نوجوانان 8 تا 12 ساله از تحقيق بحث
کرده است. ليپمن مي خواهد روشي ارائه کند که کودکان را به تفکر و تامل و
يادگيري داوري رهنمون شود.البته مسائل در هر سطح بايد متناسب با استعداد و
تجربيات افراد باشد.
مي دانيد کاري که برنامه philosophy for children)
P4C) انجام داده ، دقيقا همين کار است.
ليپمن اصول و مولفه هايي را براي آموزش تفکر به
کودکان نقل مي کند؛ بي طرفي در
اظهارنظر منطقي ، عدم تحميل يا تلقين يک نظر خاص ، اجراي اصول منطقي در
بررسي امور، مشخص کردن مفاهيم و معناي آنها، پاسخ به سوال کودکان و
نوجوانان ، برخورد در موقع مقتضي به مفاهيم تجريدي و رعايت اصول منطق در
گفتار، توجه به مسائل مطرح شده در هر رشته علمي و تمرين استدلال منطقي در
مراحل مختلف آموزشي و تربيتي همه موسسات مختلف آموزشي و تربيتي بايد مراعات
شود.
او نوشته: من که در دانشگاه در سطح ليسانس مي خواستم دانشجويان را به تحقيق
وادارم و ديدم اين کار ممکن نيست ، فهميدم که اينها بايد در کودکي تحقيق را
تمرين کرده باشند. البته اين اختصاص به يک جامعه خاص ندارد.
در همين کتابي که آقاي رامين جهانبيگلو با 40 فيلسوف فرانسوي مصاحبه کرد از
يکي از استادان فلسفه فرانسوي سوال مي کند که شاگردانت چگونه با فلسفه
برخورد مي کنند؟
جوابي که آن فيلسوف مي دهد، نشان مي دهد که آنجا هم پايه آموزش غلط است.
استاد فلسفه مي گويد شاگردان فقط آمده اند رشته فلسفه بخوانند. نيامده اند
که فلسفه ياد بگيرند. آمده اند ياد بگيرند چگونه امتحان بدهند. ببينيد، اين
بدبختي امتحان که الان مشکل عظيم جامعه ما هم هست ، در آنجا هم مطرح بوده
است.
مي خواهم بگويم متاسفانه در مراکز آموزشي حتي در سطح جهان ، کاري که انجام
مي شود، فقط بالا بردن سطح محفوظات است.
به نظر شما چگونه مي توان در کشورمان بر اين مشکل
چيره شد؟ آيا با برنامه اي شبيه P4C مي توان بر اين مشکل فائق آمد؟
آقاي ليپمن را که بنيانگذار فلسفه براي کودکان است ،
ببينيد که در آنجا چه امکاناتي در اختيارش گذاشته اند؛ اما در ايران به اين
موضوعات اهميت نداده اند.
چندين بار خود من پيشنهاد کرده ام که در يکي از دانشکده هاي پزشکي کارگاهي
آموزشي داير شود.
بعد وقتي رفتم و از نزديک با استادان و برنامه ريزان صحبت کردم ، متوجه شدم
که اطلاعات تربيتي و دانش آموزشي به آن معني که در محافل تربيتي مطرح است
بسيار اندک است.
اينها شيوه تحقيق را به هيچ وجه بلد نيستند. در زمان آقاي دکتر مرندي در
شيراز 24 استاد از دانشگاه هاي پزشکي تهران دعوت شدند.
من 8 هفته ، هفته اي يک روز، روزي 4 ساعت مي رفتم و به آنها شيوه تحقيق ياد
مي دادم و آنها به قدري استقبال کردند که روز آخر آقاي دکتر نعمتي پور که
معاون آموزشي دانشگاه پزشکي تهران بود و 2 نفر ديگر درسي را با استفاده از
همان روشي که من مطرح کردم براي همان گروه 24نفري ارائه دادند.
متاسفانه اين برنامه با وجود پيشنهاد به وزارت بهداشت و درمان و وزارت علوم
و فناوري و تحقيق ديگر ادامه نيافت.
پيشنهاد شخص من اين بود که به عنوان نمونه ، 30 دانشگاه پزشکي ، 30 دانشگاه
غيرپزشکي ، 20 دبيرستان ، 10 مدرسه راهنمايي ، 6 مدرسه ابتدايي ، انتخاب
کنيم و آنها را با اين شيوه آموزش که همان شيوه تحقيق است متناسب با هر سطح
و هر مرحله از رشد، آموزش دهيم.
ما مي توانيم همان بچه ها را در سطح خودشان کنجکاو و پرسشگر بار بياوريم و
سعي کنيم ياد بگيرند با دليل حرف بزنند. اين در
حالي است که برنامه فلسفه براي کودکان در بيش از 30 کشور پيشرفته جهان
پذيرفته شده و در حال انجام است.ليپمن گفته که تفکر بايد محور تعليم و
تربيت قرار بگيرد؛ اما چگونه؟
مثلا در همان دبستان ما بايد چکار بکنيم که تفکر، محور تعليم و تربيت قرار
بگيرد. او مي گويد: استفاده از فلسفه براي به کار انداختن ذهن شاگرد است.
اين البته غير از اين
است که ما بياييم بحث از شناخت و مکتب هاي شناختي بکنيم ؛ بحث از آزادي
اراده يا ادراک انسان يا ساير مفاهيم فلسفي.
اين گونه نيست که ما بخواهيم مسائل انساني را براي بچه ها، در همان سطح
بزرگترها مطرح کنيم ، اما متناسب با خودشان بايد طرح شود. اين که ما مي
گوييم تفکر بايد محور يادگيري باشد، تفکر يعني همان به کار انداختن ذهن و
ما نحوه آن را گفتيم که مثلا همان بچه 6 تا 12 ساله توان برخورد با چه
مسائلي را دارد.
همانها را ليپمن به شکل داستان درمي آورد. اين داستان ها بايد منعکس کننده
مطالب علمي متناسب با سطح درک دوره کودکي باشد.
ببينيد در غرب براي انجام اين کار چه کارهايي کرده اند، چه کارگاه ها و
کنفرانس هايي برگزار کرده اند و چه بودجه اي گذاشته اند.
نظر شما در باره اجراي چنين برنامه هايي در ايران
چيست؟
مادر اينجا هر چه به اين دوستان التماس مي کنيم که
بياييد کارگاه آموزشي تشکيل بدهيم به اين علت که بتوانيم شيوه آموزش را در
سطح مملکت ، اصلاح کنيم ، نتيجه اي نگرفتيم.
من کتابي دارم با عنوان چگونگي ارتقاي سطح علمي کشور که در آن گفته ام بايد
شيوه آموزش ما عوض بشود، يعني اين شيوه که شاگرد بيايد و بنشيند و ما
بايستيم سخنراني کنيم ، بايد عوض شود.
شيوه اي که من پيشنهاد مي کنم ، بهتر از «فلسفه براي کودکان» تفاوت هاي
فردي را تطبيق مي دهد. به اعتقاد من ارائه درس در کلاس بايد از سوي دانش
آموز باشد و معلم فقط نقش هدايت کننده را داشته باشد.
به شاگردان بگوييد بحث فرداي ما اين است. تو امشب مطالعه بکن و اين چيزها
را بيرون بکش و به زبان خودت يادداشت کن ؛ اين که چنين شيوه اي چه آثار
تربيتي و رشد علمي اي دارد، مطلب ديگري است.
با اين شيوه شاگردان مزه علم را مي چشند. پيامبر اکرم (ص) چنان که در کتاب
بحارالانوار آمده در يک جمله کوتاه همين روش را بيان مي کنند. العلم خزائن
و مفاتيحه السوال. طرح سوال ، کليد گنج دانش است.
بعد جمله اي دارند که مضمونش اين است: سوال کنيد تا خداوند شما را مورد
رحمت و عطوفت قرار بدهد. مشکل جامعه ما و مشکل جامعه انساني مشکل تربيتي
است ؛ يعني ما از لحاظ عقلاني ، عاطفي ، اجتماعي ، معنوي ، اخلاقي و حتي از
لحاظ جسماني خوب تربيت نشده ايم.
من براي اين که اشخاص را متقاعد کنم ، که نمي دانند تربيت چيست ، مي گويم
وقتي شما به پسرتان مي گوييد من مي خواهم تو را تربيت کنم ، اگر پسرتان
بپرسد چکار مي خواهي بکني ، چه جوابي خواهي داشت.
پدر متوجه مي شود تصور روشني از تربيت ندارد. همين مساله در تحقيق هم وجود
دارد.
گفتگو از سعيد ناجي
|